شاخه های شکسته
رمان جدیدی از ملیحه رهبری
خالی
خالی
۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه
l"عشق" مذهب راستین مولانا به شمار می آمد،
عصر مولانا عصر تصوف بود. مثل هرعصر غارت زده و نومید و ...، گرایش به تصوف
درآن به شکل نهضت درآمده بود. خانقاهها و لنگرها و رباطها پناهگاه روحی تمام کسانی
بود که در مقابل غلبۂ قدرتهای تجاوزگر و نامشروع وسیله یی برای دفاع از فکر و مال
و خون پیدا نمی کردند. (1)
از این رو طریقت سلسله ها در همه جا رواج داشت. نیل به ملاقات خدا که عابد و
صوفی آن را تعبیری از قرب حق می شمردند، به تبتل و قطع پیوند با تعلقات( دنیایی)
حاجت (نیاز) داشت. در این طریقت، البته طریقت از شریعت جدایی نداشت. (2).
اما وسعت نظرمولانا بیش ازآن بود که تصوف را به هیچ آداب وترتیب خاص محدود کند
و مثل مشایخ عصراز طالبان(عابدان) راه تسلیم به انواع آزمایشها وخواریها را(کسر
نفس وغلبه بر رعونت باطنی) را مطالبه نماید. خود او دنیا را یک خانقاه بزرگ می
شمرد که شیخ آن حق است واو خود جزخادم این خانقاه نیست. مولانا به تمام واردان
وساکنان خانقاه(عالم) به چشم مهمان عزیز نظر می کرد و بین آنها هیچ تفاوت و تمایز
قایل نبود، همه را( مجوس و یهود و نصرانی) با روی گشاده و با بزرگ نگری خدمت می کرد. او برهمه اهل خانقاه
الزام می کرد که نگذارند محبت که لازمۂ برادری است در بین آنها به نفرت که جانمایۂ
دشمنی است تبدیل شود و با وجود معبود واحد، عباد و بلاد آنها به بهانۂ جنگهای
صلیبی به نام ستیزه های قومی و کشمکشهای
مربوط به بازرگانی پایمال تجاوزهای جبران ناپذیر گردد. (3).
با این طرز تلقی که مولانا از خانقاه عالم داشت، اختلاف ملتها، اختلاف
نظرگاهها، اختلاف مذهبها جز حجابی ظاهری برچهرۂ یک وحدت مستور مسحوب نمی شد. تصوف
مولانا درس عشق بود، درس تبتل و فنا بود. (4)
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
